تبليغاتX
اجازه هست جاربزنم بگم چه قدر دوست دارم ؟

 

سلام خوبین عزیزان

 

من مدتی هست که وبلاگم را  آپ نکردم

 

چون فیلتر شده بود از این به بعد آپ خواهم کرد

 

اگه برای دوستانی که نظر میدن مشکلی  نباشه

 

در نظراتشون بنویسن که از کدوم شهر هستن

 

ممنونم

 

دوست دار شما عرفان

نوشته شده توسط عرفان - سوگند در شنبه 10 شهریور1386 ساعت 5:56 | لینک ثابت |


 

سلام به دوست عزیزم ممنونم که به وبلاگ من توجه داری واز اینکه فراموشم نکردین ممنونم  من به علت گرفتاری دیر آپ میکنم  امیدوارم که به بزرگی خودتان ببخشید  ضمنا یه پیام دارم به دوست عزیزی که به نام یه آشنا برام نظر میده  و اظهار عشق و علاقه میکنه البته راستش نمیدونم این دوست عزیز  دختره یا پسر  به هر حال خوشحال میشم که خودش رو به طریقی برام معرفی کنه و اگه خواست میتونه برام امیل بزنه   سخن کوتاه میکنم و برایتان آرزوی موفقیت دارم دوستدار شما عرفان

 

 

 

 

 

حالا چرا؟

 

آمدي   جانم   به   قربانت   ولي   حالا چرا؟

 

بي وفا   حالا   كه   من   افتاده ام   ازپا چرا؟

 

نوشداروئي   و  بعد    مرگ   سهراب  آمدي

 

سنگ   دل اين  زودتر  ميخواستي حالا چرا؟

 

عمر    ما  را مهلت امروز و فرداي تو نيست

 

من  كه  يك  امروز مهمان  توام  فردا چرا؟

 

نازنينا   ما   به   ناز  تو    جواني    داده ايم

 

ديگر اكنون با  جوانان   ناز كن  با  ما چرا؟

 

شور  فرهادم  بپرسش   سر بزير  افكنده بود

 

اي  لب  شيرين   جواب   تلخ  سر بالا  چرا؟

 

اي شب هجران كه يكدم در توچشم من نخفت

 

اينقدر با بخت خواب   آلود   من  لالا   چرا؟

 

آسمان  چون  جمع  مشتاقان   پريشان  ميكند

 

در  شگفتم  من  نمي   پاشد زهم  دنيا   چرا؟

 

در  خزان  هجر گل  اي   بلبل   طبع   حزين

 

خامشي  شرط   وفاداري   بود  غوغا   چرا؟

 

شهريارا   بي حبيب   خود  نمي كردي   سفر

 

اين   سفر   راه  قيامت  ميرود    تنها چرا؟

 

 

استاد  شهريار

 

 

 

 

نوشته شده توسط عرفان - سوگند در جمعه 4 خرداد1386 ساعت 19:33 | لینک ثابت |

تقدیر رو تشکر
 

 

سلام به دوستان گلم که همیشه و در همه حال به یاد من هستن ممنونم از10 روز مانده  به عید تا حالا آپ نکردم و فقط یک بار سوگند عزیز به جای من آپ کردن که از ایشان هم کمال تشکر را دارم خوب این آپم اولین آپ در سال جدید هستش دوستان عزیزم با عنایت پروردگار و با توجهات آقا امام رضا امسال عید در مشهد بودم اولا از جانب همه تون زیارت کردم و کسانی که التماس دعا کرده بودن از امام رضا خواستم که خواسته ها ی شما عزیزان رو برآورده کنه دوما از امام رضا خواستم که  همه عزیزانی که  آرزوی دیدن مشهد رو دارن بطلبه تا این عزیزان نیز ازاین فضای روحانی بی نصیب نباشن به هر حال در همه وقت تو ذهنم بودید و مطلب دیگه اینکه تو نظرات تون مورد توجهم بود تبریک گفتن عید بود که  همه  دوستان لطف کرده بودن و عید را به من تبریک گفته بودن از همه تون متشکرم ضمنا دوست عزیزی به من نظر داده بودن که منو میشناسن و نسبت به اون من بی توجه هستم و این دوست عزیز هیچ آدرس و نشانی از خود بافی نمیگذاره  و به خدا قسم من این دوست عزیز رو بجا نمی آورم ولازم به توضیح هست که اگه این دوست عزیز دوباره لطف کنن و آپ جدید منو بخونن خودشون رو بیشتر معرفی کنن بلکه بشناسم و اگه نسنبت به ایشان کم توجهی شده امیدوام منو ببخشن و در مورد آپ های بعدی باید بگم که به علت مشغله کاری زیاد ، نمیتونم زود زود آپ کنم و سعی میکنم هفته ای یک بار آپ کنم و انتظار دارم که دوستان کم لطفی نکنن و با نظراتشون منو بیش از پیش تشویق کنن تا در آینده وبلاگم پر بار تر شود خوب دیگه روده درازی نمیکنم  و با آرزوی روزهای  خوب و خوش در این سال جدید همه شما دوستان مهربانم را به ایزد منان میسپارم شاد و خرم و خندان لب باشید

 

 

دوستدارهمه شما  عرفان

 

 

 

 

 

 

 

رقص آذری

 

 

شوق

 

 

یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی

 

چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز ؟

 

چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید

 

اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز

 

چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟

 

سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال

 

نگهی گمشده در پرده رویایی دور

 

پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال 

 

چه رهآورد سفر دارم ... ای مایه عمر ؟

 

دیدگانی همه از شوق درون پر آشوب

 

لب گرمی که بر آن خفته به امید نیاز

 

بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب

 

ای بسا در پی آن هدیه زیبنده تست

 

در دل کوچه و بازار شدم سرگردان

 

عاقبت رفتم و گفتم که ترا هدیه کنم

 

پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان

 

چو در اینه نگه کردم دیدم افسوس

 

جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید

 

دست بر دامن خورشید زدم تا بر من

 

عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید

 

حالیا... این منم این آتش جانسوز منم

 

ای امید دل دیوانه اندوه نواز

 

بازوان را بگشا تا که عیا نت سازم

 

چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز

 

فروغ فرخزاد

 

نوشته شده توسط عرفان - سوگند در سه شنبه 21 فروردین1386 ساعت 6:22 | لینک ثابت |


تقدیم به عرفان نانازم

دوستار تو سوگند 

یک روزی از همین روزها میام به جنگ غصه هات

میشم دلاوری واسه آخر خوب قصه هات

یک روزی از همین روزها غمهات و داغون میکنم

روزا رو روشن شبا رو ستاره بارون میکنم

یک روزی از همین روزها میشم واست یک سایه بون

میشم یه تیکه ابر خیس تو آسمون آبیمون

یک روزی از همین روزها میگم که عاشقم بمون

بهت میگم دوست دارم چه با چشام چه با زبون

یک روزی از همین روزها خودم میام می دزدمت

خودم میشم واست فدا،میشم فدایی غمت

يک روزی از همین روزها میام سراغ اون لبات

میشم به جای ابروهات ، یه سایه بون واسه چشات

در حسرت چشم تو دل ماه شكست
چشمان هزار غنچه در راه شكست
تو رفتي و بعد تو دلم مثل بلور
افتاد ز برج شوق و ناگاه شكست

نوشته شده توسط عرفان - سوگند در چهارشنبه 15 فروردین1386 ساعت 15:40 | لینک ثابت |


 

عید نوروز  مبارک باد

 

 

سلام عزیزان

 

چند روز بیشتر  به پایان  سال نمی مونه این سال هم با همه خوبی هاش و بدی هاش وخوشی و غم هاش گذشت و امیدوارم که  سال بعد و سالهای بعد با خوشی و خوبی و با  موفقیت سپری شود و فرا رسیدن عید رو به  تمام عزیزان پیشاپیش تبریک میگویم والبته رحلت پیامبر گرامی اسلام و شهادت  امام حسن مجتبی و امام رضا روبه شما بزرگواران تسلیت میگویم و میخوام  از عزیزانی که در این مدت که به وبلاگ من سر میزدند و با نظراتشون  منو شرمنده میکردن تشکر و قدر دانی بکنم و این آخرین آپ من در این سال هستش  چون با عنایت پروردگار و با اجازه شما چند روز دیگه برای آستان بوسی  امام رضا راهی  مشهد میشوم البته با اجازه شما نایب الزیاره همه  تون خواهم بود وامیدوارم در این آپ آخر سال با نظرات پر باری مواجه شوم و البته تا موقع رفتن نظرات تون رو خواهم خواند و بقیه اش  میمونه بعد از عید که از مشهد برگردم وعزیزان اگه با نظراتم باعث دل آزردگی شما شدم حلالم کنید سعی میکنم در سال جدید دوست خوبی برای شما باشم  خوب عزیزان برای همه شما و سوگند عزیزم آرزوی روز های خوب و خوشی را از درگاه احدیت خواستارم    یا حق

 

دوستدار شما عرفان

 

 

 السلام علیک یا غریب الغربا

 

 

 

عشوه گر

تا كه از نازكشان نام و نشان خواهد بود
يار ما عشوه گر هر دو جهان خواهد بود
دل مسكين نرود جز به در خانه دوست
كه گدايان درش شاه شهان خواهد بود
خواهد آن كوزه گر از خاك دلم خم سازد
دل ما همچو گل كوزه گران خواهد بود
هر كه از كوي خرابات مغان مي گذرد
به هواداري از آن پير مغان خواهد بود
خسروان چون به گدایی سر كوه روند
شور شيرين زمان در دل و جان خواهد بود
شهرياران همه چون طالع خود ميخوانند
شعر حافظ همه جا ورد زبان خواهد بود
هر كه از جوي خرابات نخورد آب حيات
گر گل باغ بهشت است خزان خواهد بود
تا كه مي باقي و پيمانه رندان خالي است
جام فرسوده ما درد كشان خواهد بود
رند تبريزي

 

 

نوشته شده توسط عرفان - سوگند در دوشنبه 21 اسفند1385 ساعت 3:3 | لینک ثابت |


 

 

فرا رسیدن اربعین حسینی

 

 

را به  شیعیان جهان تسلیت

 

 

میگویم

 

 

نوشته شده توسط عرفان - سوگند در جمعه 18 اسفند1385 ساعت 0:20 | لینک ثابت |


 

 

 

 

 

یا زندگی نه این است یا ما زنده نیستیم

 

بر مرگ آفرین باد گر زندگی چنین هست

 

 

سلام / دوست داشتم برخلاف آپ های قبلی ام کمی درد دل کنم

 

از خودم بگم  ازروزگارم که چه ها با من نمیکنه خیلی به مغزم

 

فشار آوردم اما مطلبی را که لایق شما عزیزان باشه نتونستم روی

 

کاغذ بیاورم و از لابلای شعر هایم چشمم به شعر  این شاعر گمنام تبریزی

 

افتاد دیدم خالی از لطف نیست و به همین منظور برایتان نوشتم

 

کاش مورد قبول همه عزیزان قرار گیرد ضمنا یه درخواستی هم از

 

عزیزان دارم و آن اینکه میخوام سبک  وبلاگم روعوض کنم و میخوام

 

که با پیشنهادات تون و انتقادادتون به من کمک کنید 

 

از همه عزیزان ممنون و سپاسگزارم

 

 

مات و مبهوت

 

اهل تبريزم

روزگارم خوش نيست

در فراقت جاريست

اشكهايم يكريز

بي تو مي خيزد غم

از درون سينه

مات و مبهوت هستم

در رخ شيرينت

هيچ در من نيست ، كوله بارم خالي است

پيش رو آينده ، با غم بگذشته

چشمهايي آبي ، در دل بي تابم ،

مي كند غوغايي

روزگار از ما نيست

زندگي بر ما هست

بلبلان خاموشند ،

مي سرايد جغدي ، در خزان گلها

آسمان بي تاب است ، پنجره ها باز است

ماه را مي بينم ، همچو ابروي عشق

به چه مي انديشم ؟

خود نمي دانم من

با خودم مي گويم :

عشق را بايد شست

عشق را از ته دل بايد شست

تا لب چشمه اگر راهي نيست …

 

رند تبریزی

 

 

نوشته شده توسط عرفان - سوگند در جمعه 11 اسفند1385 ساعت 18:59 | لینک ثابت |

خیام
 

 

دمی با خیام

 

 

 

 

 

 

زاهدا  من که خراباتی و مستم به تو چه

 

ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه

 

تو به محراب نشستی احدی گفت چرا

 

من که در گوشه میخانه نشستم به تو چه

       

 

 

 

 

 

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا

بنياد   مکن  تو   حيله   و دستانرا

تو غره بدان مشو که می می نخوری

صد لقمه خوری که می غلام ا‌ست آنرا

 

 

 

 

 

 

اين کوزه چو من عاشق زاري بوده است

در بند سر زلف نگاري بوده ا‌ست

اين دسته که بر گردن او می‌بيني

دستي‌ست که برگردن ياري بوده ا‌ست

 

 

 

 

 

خیام اگر زباده مستی خوش باش

گر باماهرخی دمی نشستی خوش باش

چون پایان جهان نیستی است

پندار که نیستی چون هستی خوش باش

 

 

 

 

 

گویند بهشت و حورعین خواهد بود

آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک

چون عاقبت کار چنین خواهد بود

 

 

 

 

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم

وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

فردا که ازین دیر فنا درگذریم

با هفت هزار سالکان سر بسریم

 

 

 

 

نوشته شده توسط عرفان - سوگند در دوشنبه 7 اسفند1385 ساعت 3:23 | لینک ثابت |

خاطره ای از جنگ
 

خاطره ای از جبهه جنگ  ایران و عراق

 

 

 

سلام عزیزان در یکی از وبلاگ  ها خاطره یک عزیزی را از دوران سربازی دیدم خوشم  اومد و منم  خواستم یه خاطره  از خدمت سربازی بنویسم

من سرباز سپاه بودم سال 1366 در جبهه جنگ در منطقه اشنویه  بودیم  و من به عنوان دیده بان درخط مقدم جبهه مشغول  بودم شهریور ماه  بود ساعت حدودا 4 عصر که دیدم کسی منو صدا میکنه وقتی از سنگر بیرون رفتم  دیدم مسئول پایگاه همراه دو نفر هستش و مسئول پایگاه منو نشون دو نفر داد  وقتی اون دونفر اومدن پیش  من از من پرسیدن شما دیده بان هستین گفتم بله  گفت من فلانی هستم فرمانده  پادگان ...... گفتم  خوب امری داشتین گفتن که  میخواهیم منطقه رابه ما توجیه کنی موقعیت دشمن رابلخره من منطقه رو توجیه کردم و سنگر ما به حدی کوچیک  بود که  دو نفر اونم  به  صورت نشسته به زور جا میشدولی سنگر بغلی ما سنگر گروهی بود بچه ها این دو فرمانده  رو بردن به داخل سنگر و منم رفتم ظرف  غذا رو بشویم که برای شام حاظر بشه تانکر آب حدود 100 متر با سنگر فاصله داشت من در حال شستن بودم  که یه دفعه یک موشک کاتیوشا به نزدیک سنگر ما اصابت کرد  و یه طوفانی به پا کرد  و سنگ و خاک مثل باران  از آسمان میبارید و من سریع به سنگر  اومدم این دو فر مانده هم از سنگر بغلی پا برهنه میدویدن و من تا به  شش یا هفت متری سنگر رسیدم دیدم یک موشک دیگر  با اون صدای مخصوص از راه رسید من نمیدونم چه جوری  شیرجه رفتم داخل سنگر و نحوه پرش  خودم روهم نمی تونستم بعدا تصور کنم در این فاصله این دو فرمانده که  برگشته بودن تا  پوتین  ها شون رو بر دارن که همین موشک اصابت کرد اینها  پوتین ها رو برداشتن و فرصت پوشیدن رو نکردن  باز پا برهنه  فرار کردن  ودر جایی  امنی نشستن  و بعد من رفتم پیش اینها پوتین ها شون رو پوشیدن یکی از اینها گفت  میدونی مثل اینکه  پای من آسیب دید  دوستش گفت مگه چی شده گفت لنگه کفشم تو پام خیلی سفت شده   دوستش گفت نه بابا لنگه پوتین من هست الان هم به پای  من خیلی شل هست تازه متوجه شدن که لنگه پوتین شون عوضی هستش بعد هم خودشون و هم ما خندیدیم وسریع منطقه رو ترک کردن  این هم یه خاطره  ازجبهه جنگ

 

 

 

نوشته شده توسط عرفان - سوگند در چهارشنبه 2 اسفند1385 ساعت 1:23 | لینک ثابت |


 

 

سلام خوبین عزیزان  به در خواست  دوست و همشهری

 

خوبم  خانم سکینه عبدالهی  این پست  رو گذاشتم  که

 

کپی آخرین پست ایشان میباشد

 

سپندارمذگان يا روز عشق

بزرگترين حركت فرهنگي سال ايران متمدن

چرا بیگانگان عيدهاي ما را تعيين ميكنند؟

چرا آنها ليلي و مجنون شما را نميشناسند؟

چرا قبل از تاريخ خودتان ميرويد تاريخ ديگران را ميخوانيد؟

چرا فكر ميكنيد اگر روز ولنتاين خارجي ها جشن بگيريد با كلاس ديده ميشويد؟!!

مگر خودتان اراده و تاریخ نداريد؟

چرا آنها با تاريخ شما به معشوقه هاشان هديه نميدهند

اينارو ما اول بين دوستامون به خودمون گفتيم و سخت درمانديم در كار خودمان و نادم شديم بسي.بعد راهي چاره مندي گشتيم.بعد قرار شد به تاريخمان رجوع كنيم .يك دوستي زحمت كشيدند تحقيق كردند و فرمودند آقا 5 اسفند اوستايي يا همان 29 بهمن تقويم امروزي برابر روز سپندارمذگان يا روز عشقه. پس يك حركتي از خود نشان دهيد و حداقل در اين مورد به استقلال فرهنگي برسيد .قربان همگيتان.

عزیزان فرهنگ متمدن ایران زمین فکر همه چی رو کرده .  چون ایران از قدیم سرزمین عشق و محبت نام گرفته و همونطور هم که می بینید یه روز خاص برای بزرگداشت این عشق در تقویمش نهاده شده .

اينارو ما اول بين دوستامون به خودمون گفتيم و سخت درمانديم در كار خودمان و نادم شديم بسي.بعد راهي چاره مندي گشتيم.بعد قرار شد به تاريخمان رجوع كنيم .يك دوستي زحمت كشيدند تحقيق كردند و فرمودند آقا 5 اسفند اوستايي يا همان 29 بهمن تقويم امروزي برابر روز سپندارمذگان يا روز عشقه. پس يك حركتي از خود نشان دهيد و حداقل در اين مورد به استقلال فرهنگي برسيد .قربان همگيتان.

عزیزان فرهنگ متمدن ایران زمین فکر همه چی رو کرده .  چون ایران از قدیم سرزمین عشق و محبت نام گرفته و همونطور هم که می بینید یه روز خاص برای بزرگداشت این عشق در تقویمش نهاده شده .

 اصلا هر كسي موافقه از بچه هاي تبريز ۲۹ بهمن ساعت ۱۲ ظهر بیایند پارک مقبره الشعرا تبریزبچه هاي شهرهاي ديگر هم يك جايي را تعيين كنند براي خودشان

فلسفه ی دو روز ولنتاین و سپندارمذگان

 

ولنتاين چيست؟

ولنتاين يا والنتينوس نام کشيکي است رومي که در قرن سوم ميلادي در روم و در دوران فرمانروايي کلوديوس دوم زندگي ميکرد.کلوديوس فرمانروايي سخت گير،بي رحم و قاطع بود و از آنجايي که ازدواج را باعث عدم خوب جنگيدن سربازان رومي مي دانست،ازدواج را براي سربازان قدغن اعلام کرده بود.به خاطر همين سخت گيري کلوديوس کسي در آن زمان جرات جاري کردن عقد و کمک به ازدواج سربازان را نداشت، جزء والنتينوس کشيک.والنتينوس کشيک به خاطر کمک به سربازان براي ازدواج دستگير شده و در زندان خود عاشق دختر زندانبان ميشود....در نهايت والنتينوس به خاطر کمکهايش اعدام شده و جان خود را فداي عشق مي نمايد.و از آن روز ولنتاين به سرفصل تقويم عاشقان تبديل مي شود.

عروسك ولنتاين

آقا من يه شكايت نامه دارم راجع به اين عروسك هاي ولنتاين
ديروز با دوستم كوزت رفته بوديم بيرون از اونجايي كه به ولنتاين داره نزديك مي شه
آقا چشمم افتاد به يه دور از حضور خر كه دستش يه قلب داداه بودن شده بود
آخه كسي نسيت بگه داداش آبجي شما كه اين طفل معصو م رو حيوون حساب نمي كنين چه طور شده حالا مشهور شده بيد.اين حيوانات كم مصرف تو ولنتاين عجب بازار گرمي دارن ها.يه لاكپشت رو لاكش قلب گذاشتن مي گم آخه اين لاكيه بي چاره خودشو نمي تونه بكشه اين قلبو چه طوري حمل كنه؟اگه يه كي از اين عروسكا واسم بخره كه نمي خرن من كلن بيخيال ميشم اونو حالا خود دانيد خلاصه خوش به حال قورباغه و گوسفند و گاو.

ولي آيا روز عشق و عاشقان ايراني هم ولنتاين است؟

اگر نيم نگاهي به تاريخ باستاني کهن سرزمينمان داشته باشيم ، متوجه خواهيم شد پدران و مادران ما 20قرن از ميلاد مسيح و به عبارتي 23 قرن قبل از تولد ولنتاين در روم ، روز 5اسفند (29 بهمن امروزی) را که سپندارمذگان(اسفندارمذگان) ناميده مي شد ،به عنوان روز عشق و عاشقان جشن ميگرفتند.

حال فلسفه اين روز چيست؟                                                   

در دوران ايران باستان ،ايرانيان هر سال را به 12 ماه که هر ماه دقيقا 30 روز بود تقسيم ميکردند.که علاوه بر ماه ها،هر يک از روزهاي ماه نيز داراي اسم مشخص بودند.براي مثال روز اول هر ماه به نام "اهورامزدا" روز خدا ناميده مي شد.روز دوم روز "بهمن" به مفهوم سلامت و انديشه که از صفات خداوندي است ، روز سوم به نام "ارديبهشت" به معناي بهترين پاکي و راستي ، روز چهارم روز"شهريور" روز فرمانروايي و روز پنجم به نام "سپندارمذ" بوده است.سپندارمذ صفت ملي زمين است.يعني گستراننده،فروتن ، مقدس.زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مينگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، مهرگان لقب ميگرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان ميگرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه ميدادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.

آري اين عظمت تاريخ ايران است.عظمتي که کمتر ملتي از آن بر خوردار است.ولي افسوس و صد افسوس که وقتي از يک جوان ايراني امروزي مي پرسي روز عشق چه روزي است،باافتخار !! جواب مي دهد:ولنتاين.آري ، اين نشان حقارت و ذلالت ما وارثان ايران هست که بدون توجه به تاريخ پرشکوه خود تاريخ بيگانگان را اسوه و الگوي خود قرار ميدهيم و بر تاريخ چندهزار ساله خود پشت پا ميزنيم.

اينک که دريافتيم روز عشق ما ما روزي غير از ولنتاين غربيان است.بياييد 26 بهمن را فراموش کنيم و بر صفحه 29 بهمن تقو